|
يك قرص نان بر مي دارد به سوي تو عاشقانه تك تك پله ها را بالا مي رود او ديگر هراسي از هيچ ارتفاع و پستي ندارد كودكم قرص نانش را با تو نيم مي كند و خنده هايش را به تو مي بخشد غصه هايت را هديه مي گيرد . اين آخرين پله است پس چرا در خانه ات را بسته اي او اين در را با جان مي كوبد او آمده اميد هديه دهد او آمده لبخندش را نثارت كند تنها كودكت لبخندي بيش از تو نمي خواهد نكند خانه نباشي نكند خواب باشي بيدار شو بيدار شو يك نفر منتظر است بيدار شو يك نفر گريه در راه دارد خواب بودنت كودكم را مي سوزاند .. بيدار شو + نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386 13:3 توسط رضا |
|
| ||||||